Friday, 3 January 2014

اه چی گهی خودم ای کاش دیرتر میگرفتم.میگم شاید چون وقتش کمه اینجوری شدم ولی ابداً میدونم که دلیل حالم این نیست. تو فرض کن دهو نیم یازده امتحانه.من بهترین حالت دوازد کارم تموم شه 2 بیلیطمه.حالا بدو به راه آهن.حالا اینجا که مسیرا نزدیکه ولی خداییش خداییش یه بدو بدوی اساسی این وسط خواهد بود-تازه اونم با آژانس- که یا شوئور داری میفهی یا من دیگه حوصله گفتن ندارم.اهمیتی نداره به هرحال.این دقیقه فشرده ها همیشه میگذره.جون به در میبری،هو و لا تموم میشه بلخره.ساکا ُ چمدونا ُ زنگا تموم میشه بلاخره.میشینی بلاخره.خودتم تموم میشی بلاخره.هیچ سگی هم یادت نمیکنه هیچ وقت.این دو جمله آخرم واسه ادا گفتم.دیدم این هول ُ چمدون اینا با اینکه جدی بودم انگار مثه این متنای قشنگ قشنگ داره میشه.گتم اون دو جمله ی اندوه آور آخرشم اضافه کنم شاید قشنگترش کنه.باید به اندوه ختم بشه ،مردم اینجوری دوس دارن ،قشنگتریش اینجوریه ،باهات احساس همدردی بیشتریم میکنن تو ازیناها بگین-ولی من دقت نکردم خوبشو بگم.با خشمو حواس پرتی تو ذوق زن گفتم.خشمش باید نهان میبود.کلمه های لطیفتر ولی خشم نهانتر.جوری که مردم با ادراک ِ بالاشون خودشون حسّش کنن.نه اینکه ببیننش که نوشتی سگ .رید بت دارم میمیرم از یاد نکردنت..-ای بابا.آقا ولم کنین.به هرحال من یه انسان ِ تشنه ُ مریض ِمحبّتم.اینو فراموش نکنیم هیچ وقت
به دردمون میخوره همه جا

No comments:

Post a Comment