ترجمه هام مونده.قسم خوردم امشب تمومش کنم.شوروع نکردم هنوز.اومدم نمازخونه دارم گریه میکنم.طعم گریه های خوابگاهی رو حالا دارم میچشم.یه پیرهن سفید چسب پوشیدم چون هیچ لباس تمیز دیگه ای نداشتم ،یه تیشرت چسب سفید ،چاقیامو گهی همه چاقیامو به وضوح ترین شکل ممکن داره نشون میده.شکمم که چن طبقه شده بازوهای گهم که از زیرش زده بیرون ،نمیدونم اشکم رو بیشتر درمیاره سرم رو که خم میکنم کسی نبینه دارم گریه میکنم ،چشمم به شکمم میفته گریم بیشتر میشه.شنبه چمیدونم کی دارم میرم اینو ببینم.میدونم چقد از چاقیو شکم متنفره ،نه بیشتر از من ،ولی فعلا چاقه منم ،نه اندوهم نه نفرتم نه اشکم شکمی رو که قراره این شنبه ببینه نمیپوشونه ،انزجارش رو مانع نمیشه ،تصویرش رو از من ،بزن بالا لباسمو تا ببینی ،خسته شدم چقد نفس بدم تو ،این مگه با نفس میره تو مگه با نفس میره تو .مگر ک
No comments:
Post a Comment