Monday, 16 December 2013

گه بگیرن خونرو که چقد بده رفتنش.من متنفرم ازونجا هنوزم هستم.دلتنگیمم صفر.ولی اون روز که رفتم خونه.اون روز که رفتم یه دوساعت بعد فقط میگفتم من نمیخوام دیگه برگردم خونه.تو ذهنم یعنی.یه بار فقط زبونی دراز کشیده بودم جای مامانم کنار بخاری ،نمیدونم داشت چکار میکرد ،برگشتم گفتم احساس میکنم دیگه دلم نمیخواد هیچ وقت برگردم قم.از رو دلتنگی یا برانگیختگی عشق به خانواده..نبود.فقط گفتم من نمیخوام دیگه هیچ وقت برگردم قم.مامانم این شوخی بانمکم رو تمام هفته برای تمام اعضای فامیل با تقلید لحن صدام حین گفتنش تکرار کرد و در صحه ی حرفش که میگفتم  شما باید برین ازین خونه تا قدر بدونین.. به سین گفتم خودمو تو راه هن با پاهای فولادی میبینم که دارم میکشم رو زمین به سمت قطار.در مورد اینکه نمیخوام برگردم.گفتم چه روزی باشه اون روز برگشتنم؟آها پاهای سربی گفتم نه فولادی.ولی خب چه روزی نبود.خداروشکر فرصت نشد سنگینی پاهای سربیم  رو حواسم باشه.کارای خدا که میگن همینهاست دیگه.یکی مرده میگن فراموش میکنی باور نمیکنی.خودت رو میبینی توی راه آهن که زیر بغلهات رو گرفته باشن و پاهات کشیده میشه رو زمین و عر میزنی اما همچین اتفاقی نمیفته.تو فقط داری بدو بدو میکنی که جا کنمونی یا اصن چرا بدو خیلی شیک میرین میشینین همتون تا مال شمارو  صدا بزنن و.چمیدونم ولم کنین دیگه.این عصمت داره یه کرم بو هولوی خوب میزنه دارم بش توجه میکنم.دلم نمیخواد اون حس ِدیگه نمیخوام هرگز برگردم اینجارو.تحملشو ندارم

No comments:

Post a Comment